Monday, June 10, 2002


داستان آوا يه داستاني يه كه چند سالي ميشه شروع شده ..

داستان شهري يه وسط يه جنگل بزرگ كه مهد خيلي از وقايع هستش ..
اسم اين جنگل شروود هستش همون جنگلي كه رابين هود و دار و دستش از اونجا نشات
گر�تن ...
توي اين شهر شخصيت هاي رنگارنگ و مختل�ي داشتيم و داريم ..
از اژدها گر�ته تا مادربزرگ - از پيشي گر�ته تا جورج بوش ..

اين شهر شبا يه گرگي داره كه مواظب همه جا هست ..

همه جاي اين شهر مملو از ويروسه .. ولي ت�اوت اين ويروس با همه ئ ويروسها اينه
كه خيلي محربونه و بر خلا� همه به ما خيلي كمك ميكنه ... درددل همه رو گوش ميده
و هميشه دوست داشتني يه ...

شهر ما يدونه پيشي كوچولو داشت كه بخاطر كوچيكي ر�ته يه منطقته ديگه ولي دلش
هنوز با ماست و ما رو هنوز �راموش نكرده ...

خود شهر و حومش يه خوشتيپ بيشتر نداره ... بهش صدرا ميگن بر خلا� زبونش جثه ئ
كوچيكي داره ولي خيلي شيرين و زبل هستش ...

توي شهر آوا ما ماشين هم داريم اونم از نوع ديابلو ، درسته سرعت زيادي داره
ولي هميشه آروم و بردباره ..

اوايل اين شهر جناح بندي شده بود ... " پسران مرگي بود "و "و اين گروه خشن "
هميشه جنگ و جندل داشتند تا اينكه براي ابد با هم دست برادري دادند و كنار
هم جمع شدن تا از شهرشون د�اع كنن ...

همين شهر يه رستوران داره كه به غير از غذاي دلما غذاي ديگه اي نداره .. خودشم
خيلي دلمه هاي تند و بيبري يي داره ...

يه مادر بزرگ داريم كه سنش خيلي كمه ولي قلب بزرگي داره و همه رو توي قلبش
جا داده و هر موقع بخواي ميتونه برات قصه هايي بگه كه معني زندگي رو ب�همي ...

ما پزشكم داريم ... دكتر ديانا تنها پزشك جوون شهر ماست كه بر خلا� سنش
تجربه هاي ارزش مندي داره ...

ما توي اين شهر قزاق هم داريم .. همه با لغب الهه ئ عشق ميشناسنش كه بعضي وقتا
ميبينيم كه واقعا" برازندشه ....

توي شهر ما �ردي هست كه از دين برگشته بود ولي بعدا" به يه سلطنتي يه رويال
تبديل ميشه و براي خودش اقبالي رو رقم ميزنه ...

شهر ما شاعر هم داره .. اين شاعرمون ظاهر خيلي شوخ طبعي داره ولي سينه اي پر از
واژه هاي موزون داره ... بهش نايب ميگن ولي اميري يه براي خودش ...

بله ميگ�تم ...

اين شهر ما مركز خبري هم داره درسته ن�راتش كمه ولي اخبارش مثل همه ئ دنيا پر ه
از چرت و پرت ...

ما ريرايي داريم كه واقعا" ريرا هستش ...

يه پسر كوپول هم داريم بابك ه اسمش ولي بابي صداش ميكنيم خيلي كله شقه ولي خيلي
قابل اعتماده .. اگه يا علي بگه ديگه به كسي پشت نميكنه ...

شهر كوچيك ما مركز مشاوره داره با يه كارشناس اونم با مدرك عاط�ي ش ... درسته
چند روزي ر�ته مرخصي ولي بازم برميگرده سر كارش ...

توي جمع صميمي يه ما پسري بود با قد بلند ولي گه گاه مغزش رو به كار نميگر�ت
... اين پسر علاقه ئ شديدي به مرگ و وصيت نامه داشت ... بهش �ري ميگ�تيم ولي
اسم اصليش �راز بود ...

از ر�قاي من و �راز ، آرش و اكتاي و امراه بودن كه الان هر كودوم تو يه گوشه اي
از اين شهر دارن زندگي ميكنن ...

شهر ما آرماني داشت كه بنابه به دلايلي به آرمانش نرسيد ولي هنوز مثل هميشه
جواب سر بالا ميده و با انرژي يه ...

از شخصيت هاي جالب شبكه يه �رشته بود ... براي اينكه بهش مستقيما" �رشته نگن
قرار شد بهش مليكا بگيم ... �رشته ئ خوبي بود كه هميشه براي ميان جگري آماده
بود و يه دم حاضر نبود ناراحتي يه دور و بريهاش رو ببينه ..

اين شهر ما يه شغال داشت ... اين شغال خيلي خوب بود ... هميشه دوست داره بازي
كنه .. به سن و سال نيگا نميكنه هميشه شاد و شنگوله ...

شهر ما �رييايي داره كه قراره بشه باديگارد شهر چون خيلي بزرگ و هيكلي يه ..

محيط ما دو تا گل داره يكيش " گل ياسمن " ه يكيشم " گل رز " ه ... بعضي وقتا
اگه بهشون نرسي دلشون ميگيره و باهات حر� نميزنن ولي اگه هميشه بهشون آب بدي و
تر و تازه نيگرشون داري تا ابد نرم و مهربون هستن ...

از شخصيت هاي سياسي يه شهر ما آقاي بوش هستش كه بر خلا� نسخه آمريكايي يه خودش
آدم سر به زير و پاكي يه ...
خوب ...

شهر ما مهندس هاي زيادي داره كه منتظريم با پايان تحصيلشون شهر رو كاملا" مجهز
كنن تا از بلاهاي طبيعي و غير طبيعي مصون باشه ...

توي اين محيط همه جا روشن ه .. چرا كه سيستم همه خونه ها رو روشن نامي طراحي
كرده و به نظر مياد تا عمر داريم رنگ تاريكي رو نميبينيم ...

يه هميشه پيروز داريم ، توي زندگيش كم شكست ميخوره .. خودش به ويكتوريا بودنش
اعتقاد داره و ما هم هم عقيده ايم باهاش ...

بعضي وقتا ميشه بعضي از شهرونداي شولوغ عزيز لباس جديد ميپوشن تا كسي اونا رو
نشناسه .. خودشون رو جاي يه ن�ر ديگه جا ميزنن .. درسته بعدا" معلوم ميشه ولي
خوب ديگه اون كار هم عالمي داره ...

يه زماني بود ساكناي شهر خيلي ساكت بودن و كم حر� شده بودن كه بعدها �هميديم
از بي حاليشون ه كه با همايش كه براشون ترتيب داديم خودشون �هميدن كه مثل
سابق اشتباه ميكنن ..

دريانوردي داشتيم به اسن سندباد كه الان ديگه دريا رو گذاشته كنار و به مطالعه
و ت�ريح مشغوله ...

شاهي داريم كه مثل يه رعيت بود تا يك شاه ...

يكي از جووناي خيلي باهوش آرسا هستش كه اگه مسئله خيلي مشكلي باشه ميتونه با
دوبار خودن حل كنه .. كه همين مسئله باعث شده براي برگزاري مسابقات ازش نهايت
است�اده رو بكنيم ...

توي شهر ما حيوناي عجيب و غريبي هستن كه دو تاشون رو بهتون معر�ي كردم موند
دوتاي ديگه ... منظورم سيمبا و عقاب معرو� كارتال هستش كه براي خودشون بريز و
به پاشي دارن ...

سرتون رو به درد اوردم ....

توي اين شهر ما يه سياه وجود داره كه دل س�يدي داره ... پسر عموش هم مثل خودش
خيلي خوش برخورد و باحاله به اونم آدنيس ميگيم ...

عر�اني بود كه توي بعضي كارا ميديديم كه واقعا" به عر�ان رسيده . خودشم جديدا"
داره مهندس ميشه ...

يه پرو�سور داريم .. همون پرو�سور مشهوره .. بالتازار رو ميگم .. بايد ببينيدش
تا باورتون بشه چي ميگم ...

علي بابا رو كه �كر كنم همه بشناسين .. داستانشم با چهل دزدا رو شنيدين ..
اونم اينجاس .. از هر چي مشكل ه �رار كرده و اومده توي شهر آروم آوا داره
زندگي ميكنه ...

يه زماني خاله يي داشتيم كه طبع شعرش بالا بود بهش پري ميگ�تيم و ملوديست خوبي
بود خيلي وقته خبري ازش نداريم احتمالا" ر�ته يه شهر ديگه ..

ات�اقا" عمه اي هم داشتيم .. عمه تاپ تاپ ... سلاح برتري داشت كه همه رو با اون
رسوا ميكرد ... اونم ازدواج كرد و ر�ت يه شهري كه خيلي ازمون دوره ..

زيادي وقت تون رو نگيرم .. ما اينجا الماس داريم .. دختر كوچولويي به اسم
آناستازيا داريم ... سزار معرو� هم ساكن اينجاس ... بعضي وقتا خشي جونم
ميبينيم و ميريم به قديم قديم ها ....

اينا اكثر ا�راد شهر آوا بودن كه بهتون معر�ي كردم ...

اين شهر محل هاي مختل�ي هم داره ... اتاق كن�رانس براي بحث هاي سياسي داره ..
محلي براي صحبت هاي ورزشي داره .. خيابان هاي عمومي - ونوس - جوانان داره ..
محلي براي اجتماع زنان داره .. شهر ما دانشگاه هم داره دانشگاه كامپيوتر و
دانشگاه مهندسي ... مجتمع علمي و زبان خارجي هم داره ... براي سرگرمي ساكنان
شهر آوا سينما - محل كنسرت موسيقي و تالار خنده هم وجود داره ...
كتابخونه هم داريم ... براي خودن داستان و ديدن آلبوم هاي عكس و ... بچه ها
ميان به كتابخونه ...

وقتي دلمون براي هم تنگ بشه همايشي ميزاريم تا همديگرو ببينيم ...

همه ئ ا�راد اين شهر مثل يه خانواده هستن .. از ناراحتي هم غصه ميخورن و از
شادي هم خيلي خوشحال ميشن .. با هر گريه ، گريه و با هر خنده شون ميخندن ...

و در آخر ...

دو ن�ر رو يادم ر�ت بهتون معر�ي كنم ...
يكيش شهردار شهر آوا هستش ... كه همون ويروس خوبي يه كه اول داستان بهتون معر�ي
كردم .. اكثرا" دايي �ريد صداش ميكنن چون رابطه خيلي نزديكي با همه داره ..

و به غير از اينا يه شواليه پير و خسته هم هست كه زياد ادعا ميكنه ولي چيز
بخصوصي نسبت به بقيه نداره ...
گاهي اژدها ميشه و گاهي دلاور . بعضي وقتا عاشقي ميزنه به سرش و ميره اطرا� شهر
رو ميگرده ... ولي چيزي كه همه در مورد ايشون ميدونن اينه كه همه رو دوست داره ...


اينم داستان آوايي بود كه داريم توش به خوبي و خوشي زندگي ميكنيم ... مو�ق و كامياب باشين ... علي

RoYaL

Saturday, May 11, 2002

اين آرسا جان هم باز سياه باز شده نمي دونم داره چي ميشه آرسا دوست داريم
اين آرسا جان هم باز سياه باز شده نمي دونم داره چي ميشه آرسا دوست داريم
آوا باز سياه پوش شد اين بار عزیزي مادرش را ر�يق ش�يق اش را از دست داد آره اين بار مادربزرگ خوبمون
نونا و خواهراش ديانا و روزاليندا مادرشنون رو از دست دادن : (( بهشون تسليت ميگم و اميدوارم که غم
آخرشون باشه ...اصلا وقتي وارد شبکه شدم حسي عجيبي داشتم نمي دونم چرا ولي احساس مي کردم که ات�اقی ا�تاده ..يهو ديدم که بله ..نرگس عزیز مادرش را از دست داده ..واي خداي من ..اميدوارم که خدا بهش صبر بده ...:((
نونا

Sunday, April 21, 2002

Rira
سلام :)
من نمي دونم چرا چند روزه اين ترانه ا�تاده تو زبونم :)
خلاصه الانم كه داشتم مطلب مي نوشتم اعصابم رو خرد كرده بود
گ�تم بنويسم اينجا از دستش خلاص بشم :)



روزي كه مي خواستم
از شهرمون برم
پيش هزاران چشم
تو گريه مي كردي
مي گ�تي با حسرت
ديگه بر نمي گردي

گ�تم كه عمر اين س�ر كوتاهه كوتاهه
گ�تي كه ياد من هميشه با تو همراهه

گ�تم مبادا جاي من را ديــگري گيرد
گ�تي كه مـــنتظر نشستن آخرين راهه

حالا كه برگشتم
با آرزوهايم

دست قشنگه تو در دســــت من سـرده
مي گه نگاهه تو ديگه بر نـمي گرده

دل را اگر دادي به ديگري بـــگو بگو
از من تو پيدا كردي بهتري بــگو بگو

دل را به اين وآن سپردن خود بود گناه
از بام من خواهي تو بپري بـــگو بگو

حالا كه برگشتم
با آرزوهايم

دست قشنگه تو در دســــت من سـرده
مي گه نگاهه تو ديگه بر نـمي گرده
Naieb:
ناگهان در كوچه ديدم بيو�اي خويش را

باز گم كردم زشادي دست وپاي خويش را

گرم صحبت بود با آن خواهركوچكترش

تا بپوشد خنده هاي نا بجاي خويش را

دازاين بايد�راموشش كنم
گ�ته بودم ب
ديدمش وز ياد بردم گ�ته هاي خويش را

اين چه ذوق واضطرابست اين چه مشكل حالتيست
با زبان شكوه پرسيدم خداي خويـش را

تابه من نزديك شدگ�تم سلام اي آشنــا
گ�تم اماهيچ نشنيدم صداي خويــش را

كاش بشناسد مراآن بيو�ادختر اميــد
آه اگر بيگانه باشد آشناي خويـــش را
ري را:

دل من دير زماني است كه مي پندارد،
دوستي نيز گلي است ،
مثل نيلو�ر و ناز
ساقهه ء ترد و ظري�ي دارد
بي گمان سنگدل است ،آنكه روا مي دارد
جان اين ساقه ء نازك را دانسته ،
بيازارد...
در زميني كه ،ضمير من و توست
از نخستين ديدار،
هر سخن ، هر ر�تار
دانه هايي است كه مي ا�شانيم
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و زمينش (مهر) است ...
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد...
زندگي را، به دل انگيز ترين چهره بيارايد...
آنچنان با تو در آميزد،
اين روح لطي�
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس ...
بي نيازت سازد،از همه چيز و همه كس ...
زندگي گرمي دلهاي بهم پيوسته است ،
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
Baltazar:
از همون اوايل سال 1380 احساس تنهايي ميكردم ...نميدونستم كه بايد

چكار كنم ...ديگه داشتم از تنهايي ديوانه ميشدم ...ولي هميشه طوري
پيش همه وانمود ميكردم كه انگار نه انگار تغييراتي در من ايجادشده
بالاخره بهار هم تموم شد و ما تونستيم ديپلممونو بگيريم ...ولي مـن
هنوز هم همون حسام كم حر� بودم كه ديگه از شدت تنهايي كه خودم واسه
خودم درست كرده بودم متن�ر بودم ...اوايل تابستون من به نوعي بــا
BBS آشنايي پيدا كردم ...ولي اون موقع هنوز آوا رو نميشناختم ....
از همه تعري� اين آوا رو شنيده بودم ولي نميدونستم كه كجا ميشه كد
وا كرد ...يه روز ات�اقي با يكي از دوستان قديم برخورد كردم كه از
من آدرس آوا رو ميخواست ...منم كه يه چيزايي شنيده بودم بهش گ�تـم
مثل اينكه تو پاساژ مسعوده ...اونم با دوستش ر�ته بود و 2 تا كداز
اونجا گر�ته بود ...كدهاي Pouria و Ashkan_Omid ...يه شب آقا اميد
به من زنگ زدو گ�ت مودم پوريا سوخته و نميتونه بياد ...پس كدپوريا
به من سپرده شد ...من دلم نميخواست بعد اون قضايايي كه واسم ات�اق
ا�تاده بود و منو تا دم نابودي كشونده بود با هيچ جايي ارتباطـــي
داشته باشم ...ولي خوب ديگه چه ميشه كرد منم بايد يه روزي به يــه
طريقي از اين غارتنهايي بيرون ميومدم ...هيچ يادم نميره اولين بار
كه به اين شبكه وصل شدم يه جورايي از همه ن�رت داشتم ...در اوليـن
تماسم با Anli(يادش گرامي ) روبرو شدم بعدش با Pishi و بعدش بادوست
عزيزم Elshad(اميدوارم هر كجاست مو�ق باشه ) روبرو شدم ...اولش بـا
اينها ر�تار خوبي نداشتم ولي بعدش �هميدم كه اينها عجب آدمهاي خوبي
بودند كه در مقابل اين همه چرت و پرت گ�تنهاي من بازم همون ر�تـار
خوب رو با من داشتند ...ما با اين كد پوريا ميومديم و روزگار سپري
ميكرديم ...تا اينكه زدو اين آقا اميد به كد Yasaman از روي شــور
جواني يه چيزي تو انجمن عمومي نوشت ...هيچ يادم نميره كه من به جاي
اون ر�تم شركت و از �ريد معذرت خواهي كردم ...عوضش اين كد هم به ما
رسيد ...خيلي واسم جالب بود چون اينجا من تونستم با آشنايان قديمي
من جمله Babr Ss و Teoman تجديد ديدار كنم ...اوايل پائيز بود كـه
من با علي عزيز (Gilbert) ر�تيم شركت تا يه كد جديد بگيريم ...آه ه
من ديگه بعد از اون با كد WhiSTler ميومدم ...همه گند كاري هـا از
اين موقع شروع شد ...بعضي ها يه نامردي هايي كردند كه واقعادرهمين
جا بهشون ميگم " اي ولله بابا اين بود رسم دوستي !! " ...چـه روزا
كه از دست داديمشون ...چه شبهايي كه با بچه ها دردودل ميكرديم اون
هم بي ريا و بدون هيچ گونه Capture بازي و تضريب ...ولي چه ميشــه
كرد ...به خاطر بعضي مشكلات كه حتي دامنگير خانواده هم شد من تصميم
گر�تم قيد شبكه رو بزنم ...ولي خواهر خوبمون Negin يه بار ديگه منو
به اين شبكه برگردوند ...البته اينم بگم كه بعد از اون گند كاريـا
كه بعضي بي ظر�يت تو شبكه موقتي پاسارگاد ايجاد كردند من ديگه اصـلا
مايل نبودم با كد WhiSTler و با نام حسام بيام شبكه ...به هميـــن
دليل من مجبور به تغيير نام كدم شدم ...شايد �كر ميكنيد خيلي لـذت
داره كه يه آدم آشناي غريب با يه كد غريب بياد شبكه و دوستاشو سـر
كار بذاره ...نه اصلا هم اينطور نيست ...نميدونين كه چه سخته آدم با
دوستش حر� بزنه بدونه اينكه خودش باشه ...اينم يه جور شكنجه هستـش
واسه من و امثال من كه اينطوري شبكه ميان ...من در اين وضعيت �هميدم
كه اينجا عليرغم خوبيهاش يه سري �ضول هم داره (دور از حضور شما)...
ولي چه ميشه كرد ...اينجا كه مختص منو شما كه نيست ...پس بازم بـه
همين كارام ادامه دادم ...تا اينكه �هميدم اطرا�ياني دارم كه چــه
آسون منو مي�روشند به چند لحظه لذت زودگذر ...واي انسان واي واي .
به نظر شما واقعا ميشه اسم اينجور اشخاص رو مرد گذاشت ؟ نه نميشه .
الانم كه اينجا بعضي وقتها سرك ميكشم (بااينكه به كنكورنگاه ميكنم ) ولي
بازم مجبورم مراقب باشم و زيادآن لاين نباشم تا با بعضي ها روبــرو
نشم ...واسه اين اينجا ميام چون كه من آوا رو دوست دارم من كاربرا
و سيساپ اينجا رو دوست دارم ...از طرز حر� زدن ستار خوشم مياد از
طرز �كر صدرا هميشه در عجبم از اين گيراي ببري آدم انرژي ميگيره و
از اين طرز برخورد علي گيلي آدم �كر ميكنه كه به دوران خوب بچگــي
برگشته ...دوران گذشته �قط يه خاطره بودند كه يادشون واسم هميشــه
دلچسبه ...دعوت كردن من از علي گيلي واسه مبارزه تن به تن ...هاها
بياييد با اينكه بسياري از دوستاي خوبمون ديگه پيشمون نيستند سعـي
كنيم دوباره يه محيط گرم و دوست داشتني ايجاد كنيم چون كه هنوزم كه
هنوزه آوا وجود داره و بعد از اين هم وجود خواهد داشت ... Love me
مت يه ري را هم داريم که واقعا ري را ست
مبرا من که خيلي عزيزه
ري را

براي آنكه �ردي شاد و خوشحال باشيم ،كا�ي است روحي پاك

و بي آلايش ، چشماني زيباپسند و زيبانگر، قــلبي معصوم و

ص�ا و صميميتي خالصانه داشته باشيم .
Sadra_np:
امروز ميخوام يكمي واسه دل خودم بنويسم :

مريم خوب من سلام !
نمي دونم از كجا شروع كنم چه طور بهت سلام كنم �قط ميتونم
بهت بگم كه دوستت دارم .
كاش اونروز يك ساعت دير ميومدي و من تو رو نميديدم
صبر كردن سخت و درد آور ولي من اين درد رو دوست دارم
شايد همه اينها يك خيال باشه شايد هيچوقت بهت نرسم
ولي بذار با اين �كر ها دل خوش باشم عيش من رو طيش نكن
مريم خوب من سلام !
بعضي وقتها كه ورزش ميكنم بدنم درد ميگيره طوري كه اگه
به ماهيچه هام دست بزنم درد صدايم رو در مياره ولي درد تو
هيچوقت صدايم رو در نياورده همه چيز رو توي خودم حبس كردم
به اميد روزي كه اين حر�ها را در گوش تو نجوا كنم
مريم خوب من سلام !
آه اي مريم چه خوابهاي قشنگي ،چه اميدهايي همه �قط به خاطر تو
نميدونم چرا نميشه �راموشت كرد ،تو كبوتري هستي كه در قلب من
لونه كردي و اگه يه شب دير برگردي قلب من از دوري گرمي تنت
سردش ميشه
مريم خوب من سلام !
نميدوني كه چه قدر �كرتم هر روز بيشتر اين زمين خشك و پر عطش
به سوي تو دست به دعاست شايد كه بباري و تن در حسرت وصال منو
سرسبز كني
مريم خوب من سلام !
اشكهاي صورتم خشك شده و تنم شوره زاريست كه شيريني خندههاي تو
قادر به بازگردوندن خاك تشنه منه .برگرد.
مريم خوب من سلام !
از اينكه درد پوچي من با خندههاي شيرينت آروم ميشه و از اينكه
سرخي گونه هايت به خاطر حر�هاي من خجالت زده ميشه شرمنده اتم
ازاينكه هر چقدر به سويت نزديك ميشوم احساس (( قريبي )) من رو
با ((غريبي )) پاسخ ميدي در رنجم .
مريم خوب من سلام !
شايد من اشتباه ميكنم شايد اين عشق نباشد شايد معني عشق وسيع تر
از وص� دردم باشه شايد اين يك هوسه شايد اين يك خودخواهي يك طر�ه
باشه ولي چرا؟
مريم خوب من سلام !
روزها سريعتر از آن ميگذرد كه وعده تنهايي هاي شبانه در پچ پچ وص�
دلخوري هايت توان گويش داشته باشد
مريم خوب من سلام !
دورتر نگاه ميكنم ولي ردي از تو نميبينم تو كجايي ؟بله ديدمت
تو نزديكي ،روز زانوهايم نشستي و با نگاهت موهايم را شانه ميزني
مريم خوب من سلام !
تو را چون خودم مي پندارم ودليل براي پنهان شدنت نميبينم از هركس
بگريزي از خودت كجا م�ري يابي ؟
مريم خوب من سلام !
بوي تازگي احساس ميكنم انگار بوي تن بچه ايست كه جز پاكي چيزي از
رحم مادر به ارمغان نياورده
مريم خوب من سلام !
بوي تنت رو حس ميكنم مثل عطر گل ياسي كه در تاريكي شب مسير روشن
صبح را نشانم ميدهد
مريم خوب من سلام !
نميتونم ازت جدا شم پس �قط مينويسم به اميد ديدار
در جواب بابی عزيز گيلبرت هم اي«و نوشت
گيلبرت
سلام ..

يه مدتي ميشه براي هم هي مينويسين و گله از دنيا و زندگي ميكنين ..
با اجازتون منم يكمي نظر بدم ...
الان ما داريم ن�س ميكشيم - زندگي ميكنيم - حر� ميزنيم - گريه ميكنيم -
ميخنديم - از هم ايراد ميگيريم و ...
توي اين شرايط �كر كنم بغير از زندگي كردن نميتونيم كاري بكنيم ..
وقتي كه ما موظ�يم سرنوشت خودمون رو رقم بزنيم پس دليلي نداره غمگين باشيم
از هر شكستي با زمين و زمان مشكل پيدا كنيم .. ناراحت باشيم از اينكه چرا
تنهاييم ...
يكي از وظاي� ما شكرگزاري يه ..
گه گاهي كه با بچه ها ميريم كوه خونه هايي كه اطرا� كوه هست رو ميبينيم و
از كوه ر�تنمون پشيمون ميشيم ... زندگي با اون وضع ؟! خونه اي كه سق� نداره
بچه هايي كه شايد سالها باشه گوشت نخوردن و هزار تا برنامه ي ديگه ...
و ما با اين ر�اه و با اين خانواده سالم و صميمي - با دوستا و ر�قاي خيلي خوب
... بازم بگم ؟؟
وقتي من ميگم هيچ وقت شكست نميخورم ، يكي ميگه از حر�اي جووني يه من ميزني -
يكي ميگه هنوز دهنت بوي شير ميده -- يكي ميگه بزار يكي پشت پا بهت بزنه و ...
ولي اگه به هر شكست و غمي با يه ديد ديگه نگاه كنيم ميبينيم كه ناراحتي و
غم و غصه و شكست براي آدم م�هومي نداره �قط جزئي ازش ميمونه كه �قط و �قط به
درد د�تر خاطرات ميخوره ... همين و والسلام ...
بابي
اي كاش آسمون آبي نبود
اي كاش آب خيس نبود
اي كاش عشق و سرطان يكي نبود
اي كاش مردن يه زندگي تازه نبود
اي كاش هيچوقت ، هيچشب روز نمي شد
اي كاش يه لحظه ناتمام بود
اي كاش آينه درون انسان رو هم نشون ميداد
اي كاش مگسي به اسم دوست نبود
اي كاش همه ي دروغها راست بودن
اي كاش همه ي واقعيت ها دروغ بودن
اي كاش آتش گرم نبود
اي كاش زندگي اين نبود

Friday, April 12, 2002

گیلبرت
خصوصيات جوان كامياب
1 ـ �كرش سريع كار ميكند .
2 ـ نيروي اراده ء قوي دارد .
3 ـ به تمركز قواي دماغي قادر است .
4 ـ حا�ظه اي قوي ، منظم و هميشه آماده و بيداري دارد .
5 ـ به ن�س خود اعتماد دارد .
6 ـ هميشه نسبت به آنچه در اطرا�ش ميگذرد ، بيدار است .
7 ـ كلمه شكست در قاموس او م�هومي ندارد .
8 ـ در دنيا چنان به سر مي برد كه گوئي چيزي به نام " نو ميدي " وجود ندارد .
راستی يکي از کاربران که کارشناس امور عاط�ي شبکه است نگين است اگه مشکلي کسي داشت باهاش در ميون ميذاره ..اينجا همه مثل خواهر و برادر هم ميمونن به نظر من
خوبي بي بي اس ها در اين است که يه محيط خودماني و صميمي است کوچيکه و به وسعت اينترنت نيست اما هميشه �ضاهاش نوعي به آدم آرامش ميده !
نونا
آن قدر به تو مشتاقم كه اي كاش باراني ميشدم برايت !
�راز :
به شرا�ت سوگند ...
مدتي بود نمينوشتم ... مدتي بود با آوا ... با اين كيبورد كهنه و
خاك آلود ... با همه دنيا ..يا نه ! بهتر بگم :با خودم قهر بودم
مدتي بود كه به هر صداي نازكي پشت گوشي تل�ن خداحا�ظ رو زمزمه ميكردم
و آروم آروم بند هايي رو كه من رو با ديگران ، دختران خيابان هاي سرد
پيوند ميداد ميبريدم ... نه الكلي بود براي �راموشي و نه گريه اي
براي تسكين اين درد ها ... تنهايي و باز هم تنهايي بدجوري دلتنگم
كرده بود ... عزيزي ميگ�ت : تو نميخواي كسي دوستت داشته باشه ،
و عزيزتري ميگ�ت : تو هم مثل من نميخواي كسي رو دلبسته خودت كني ...
و من نشسته بودم به ت�سير خودم ... عشق هاي گذشته ، مثل شراب چندين
ساله كه هر قدر بمونه گيرا تر و درد آلود تر ميشه ، عذابم ميدادند
هر روز و هر شب شكنجه بود ...شكنجه اي كه متهم و بازجو ، جلاد و اعدامي
قاضي و متهم ، بيگناه و گناهكارش خودم بودم ....
اتهاماتم �راوان بود ... از نامردي و بي شر�ي و رذالت گر�ته تا هوسبازي
و دروغگويي ... و من د�اعي نداشتم ... هيچ د�اعي ... جز يه قلب سياه
كه هر چه ميكردم دوست داشتن اون موجود رويايي ، اون محبوب ، اون ليلا
در بطنش نميمرد ... و هنوز نمرده و باور دارم كه تا زنده ام نخواهد
مرد ،
روزهاييه كه هر لحظه خبر خوشبختي دوستي و ر�يقي بهم ميرسه ... خبر
سبز عاشق شدن ها خبر سرخ ازدواج ها و پيوستن ها ... انگار همه تو
اين دنياي بزرگ ، نيمه گمشده شون رو ، سايه خيالي شون رو پيدا كرده ان
احساس ميكنم ديگه دارم تنهاي تنها ميشم ... من بي ج�ت ..من بي يار
من بي ياور ... احساس ميكنم كه يه دريا گريه پشت اين چشمهاي سرد و
بي ت�اوتم داره غوغا ميكنه ... احساس ميكنم شش ماه گذشته و من
دوباره آبستن اشكم ...احساس ميكنم توان آغاز رو ندارم ... قدرت
تحمل اين همه سختي ... و هر روز مشكلي ديگر ... و كوله باري سنگين تر
در سختي راهم ترديدي نيست ... اما كاش دستي بود كه نوازشم ميكرد
كاش گوشي بود كه ميشنيد ...كاش لبي بود كه برايم قصه ميگ�ت ...
كاش انساني بود كه دوستم ميداشت .... اما ا�سوس تنهام و در تنهايي
خود تا مرگ صبــــور،من هنوز ايمان دارم كه آرام و عاشق خواهم مرد
آرام و عاشق...
بچه هاي آوا که حدود 100 ن�ر ميشن از هر سني در بينشون است تصميم گر�تيم که يه
وب لاگ مخصوص کاربرا داشته باشيم که مطالب اونا رو بتونيم اينجا هم منتقل کنيم . آوا
چند انجمن داره که تعدادي از اون عبارتند از عمومی، سياسي ، مهندسي ، شعر ، عشق
و...که هر يکي هم برا خودش يه مديري داره که اون انجمن رو اداره ميکنه ..خلاصه بگم که من عاشق آوا هستم ...ما مادربزرگ داریم ، کارشناس عاط�ی شبکه هم داریم ، شاعر داريم، مهندس داريم ، بيکار داريم ،پشت کنکوري داريم ، تعدادي از کاربراهاي �عال هم داريم
که عبارتند از : وان هال� ، گیلبرت ، نونا ( مادربزرگ شبکه ) ، تاپ گان ، دلما ،آرسا ،روشن
نايت ول� ، ماتريکس ، ديابلو ، صدرا ، ري را ، �راز ، پرشين ، ببر اس اس ، آل�ا ، کینگ و...
اگه اسم همشونو نام ببرم اينجا پرمیشه .خلاصه از اين ببعد هر روز از نوشته هاي اين عزيزان اينجا مي نويسيم که بخونید �

Wednesday, April 03, 2002

سلام
این وب لاگ بچه های آوا است .ب لاگی که با همه وب لاگ ها �رق داره چون نویسنده اش یه ن�ر نیست بلکه
همه ي بچه ها نويسند هاش هستن