داستان آوا يه داستاني يه كه چند سالي ميشه شروع شده ..
داستان شهري يه وسط يه جنگل بزرگ كه مهد خيلي از وقايع هستش ..
اسم اين جنگل شروود هستش همون جنگلي كه رابين هود و دار و دستش از اونجا نشات
گر�تن ...
توي اين شهر شخصيت هاي رنگارنگ و مختل�ي داشتيم و داريم ..
از اژدها گر�ته تا مادربزرگ - از پيشي گر�ته تا جورج بوش ..
اين شهر شبا يه گرگي داره كه مواظب همه جا هست ..
همه جاي اين شهر مملو از ويروسه .. ولي ت�اوت اين ويروس با همه ئ ويروسها اينه
كه خيلي Ù…ØØ±Ø¨ÙˆÙ†Ù‡ Ùˆ بر خلاÙ� همه به ما خيلي كمك ميكنه ... درددل همه رو گوش ميده
و هميشه دوست داشتني يه ...
شهر ما يدونه پيشي كوچولو داشت كه بخاطر كوچيكي ر�ته يه منطقته ديگه ولي دلش
هنوز با ماست و ما رو هنوز �راموش نكرده ...
خود شهر Ùˆ ØÙˆÙ…Ø´ يه خوشتيپ بيشتر نداره ... بهش صدرا ميگن بر خلاÙ� زبونش جثه ئ
كوچيكي داره ولي خيلي شيرين و زبل هستش ...
توي شهر آوا ما ماشين هم داريم اونم از نوع ديابلو ، درسته سرعت زيادي داره
ولي هميشه آروم و بردباره ..
اوايل اين شهر Ø¬Ù†Ø§Ø Ø¨Ù†Ø¯ÙŠ شده بود ... " پسران مرگي بود "Ùˆ "Ùˆ اين گروه خشن "
هميشه جنگ و جندل داشتند تا اينكه براي ابد با هم دست برادري دادند و كنار
هم جمع شدن تا از شهرشون د�اع كنن ...
همين شهر يه رستوران داره كه به غير از غذاي دلما غذاي ديگه اي نداره .. خودشم
خيلي دلمه هاي تند و بيبري يي داره ...
يه مادر بزرگ داريم كه سنش خيلي كمه ولي قلب بزرگي داره و همه رو توي قلبش
جا داده و هر موقع بخواي ميتونه برات قصه هايي بگه كه معني زندگي رو ب�همي ...
ما پزشكم داريم ... دكتر ديانا تنها پزشك جوون شهر ماست كه بر خلا� سنش
تجربه هاي ارزش مندي داره ...
ما توي اين شهر قزاق هم داريم .. همه با لغب الهه ئ عشق ميشناسنش كه بعضي وقتا
ميبينيم كه واقعا" برازندشه ....
توي شهر ما �ردي هست كه از دين برگشته بود ولي بعدا" به يه سلطنتي يه رويال
تبديل ميشه و براي خودش اقبالي رو رقم ميزنه ...
شهر ما شاعر هم داره .. اين شاعرمون ظاهر خيلي شوخ طبعي داره ولي سينه اي پر از
واژه هاي موزون داره ... بهش نايب ميگن ولي اميري يه براي خودش ...
بله ميگ�تم ...
اين شهر ما مركز خبري هم داره درسته ن�راتش كمه ولي اخبارش مثل همه ئ دنيا پر ه
از چرت و پرت ...
ما ريرايي داريم كه واقعا" ريرا هستش ...
يه پسر كوپول هم داريم بابك ه اسمش ولي بابي صداش ميكنيم خيلي كله شقه ولي خيلي
قابل اعتماده .. اگه يا علي بگه ديگه به كسي پشت نميكنه ...
شهر كوچيك ما مركز مشاوره داره با يه كارشناس اونم با مدرك عاط�ي ش ... درسته
چند روزي ر�ته مرخصي ولي بازم برميگرده سر كارش ...
توي جمع صميمي يه ما پسري بود با قد بلند ولي گه گاه مغزش رو به كار نميگر�ت
... اين پسر علاقه ئ شديدي به مرگ و وصيت نامه داشت ... بهش �ري ميگ�تيم ولي
اسم اصليش �راز بود ...
از ر�قاي من و �راز ، آرش و اكتاي و امراه بودن كه الان هر كودوم تو يه گوشه اي
از اين شهر دارن زندگي ميكنن ...
شهر ما آرماني داشت كه بنابه به دلايلي به آرمانش نرسيد ولي هنوز مثل هميشه
جواب سر بالا ميده و با انرژي يه ...
از شخصيت هاي جالب شبكه يه �رشته بود ... براي اينكه بهش مستقيما" �رشته نگن
قرار شد بهش مليكا بگيم ... �رشته ئ خوبي بود كه هميشه براي ميان جگري آماده
بود Ùˆ يه دم ØØ§Ø¶Ø± نبود Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙŠ ÙŠÙ‡ دور Ùˆ بريهاش رو ببينه ..
اين شهر ما يه شغال داشت ... اين شغال خيلي خوب بود ... هميشه دوست داره بازي
كنه .. به سن و سال نيگا نميكنه هميشه شاد و شنگوله ...
شهر ما �رييايي داره كه قراره بشه باديگارد شهر چون خيلي بزرگ و هيكلي يه ..
Ù…ØÙŠØ· ما دو تا Ú¯Ù„ داره يكيش " Ú¯Ù„ ياسمن " Ù‡ يكيشم " Ú¯Ù„ رز " Ù‡ ... بعضي وقتا
اگه بهشون نرسي دلشون ميگيره Ùˆ باهات ØØ±Ù� نميزنن ولي اگه هميشه بهشون آب بدي Ùˆ
تر و تازه نيگرشون داري تا ابد نرم و مهربون هستن ...
از شخصيت هاي سياسي يه شهر ما آقاي بوش هستش كه بر خلا� نسخه آمريكايي يه خودش
آدم سر به زير و پاكي يه ...
خوب ...
شهر ما مهندس هاي زيادي داره كه منتظريم با پايان ØªØØµÙŠÙ„شون شهر رو كاملا" مجهز
كنن تا از بلاهاي طبيعي و غير طبيعي مصون باشه ...
توي اين Ù…ØÙŠØ· همه جا روشن Ù‡ .. چرا كه سيستم همه خونه ها رو روشن نامي طراØÙŠ
كرده و به نظر مياد تا عمر داريم رنگ تاريكي رو نميبينيم ...
يه هميشه پيروز داريم ، توي زندگيش كم شكست ميخوره .. خودش به ويكتوريا بودنش
اعتقاد داره و ما هم هم عقيده ايم باهاش ...
بعضي وقتا ميشه بعضي از شهرونداي شولوغ عزيز لباس جديد ميپوشن تا كسي اونا رو
نشناسه .. خودشون رو جاي يه ن�ر ديگه جا ميزنن .. درسته بعدا" معلوم ميشه ولي
خوب ديگه اون كار هم عالمي داره ...
يه زماني بود ساكناي شهر خيلي ساكت بودن Ùˆ كم ØØ±Ù� شده بودن كه بعدها Ù�هميديم
از بي ØØ§Ù„يشون Ù‡ كه با همايش كه براشون ترتيب داديم خودشون Ù�هميدن كه مثل
سابق اشتباه ميكنن ..
دريانوردي داشتيم به اسن سندباد كه الان ديگه دريا رو گذاشته كنار و به مطالعه
Ùˆ تÙ�Ø±ÙŠØ Ù…Ø´ØºÙˆÙ„Ù‡ ...
شاهي داريم كه مثل يه رعيت بود تا يك شاه ...
يكي از جووناي خيلي باهوش آرسا هستش كه اگه مسئله خيلي مشكلي باشه ميتونه با
دوبار خودن ØÙ„ كنه .. كه همين مسئله باعث شده براي برگزاري مسابقات ازش نهايت
است�اده رو بكنيم ...
توي شهر ما ØÙŠÙˆÙ†Ø§ÙŠ Ø¹Ø¬ÙŠØ¨ Ùˆ غريبي هستن كه دو تاشون رو بهتون معرÙ�ÙŠ كردم موند
دوتاي ديگه ... منظورم سيمبا و عقاب معرو� كارتال هستش كه براي خودشون بريز و
به پاشي دارن ...
سرتون رو به درد اوردم ....
توي اين شهر ما يه سياه وجود داره كه دل س�يدي داره ... پسر عموش هم مثل خودش
خيلي خوش برخورد Ùˆ Ø¨Ø§ØØ§Ù„Ù‡ به اونم آدنيس ميگيم ...
عر�اني بود كه توي بعضي كارا ميديديم كه واقعا" به عر�ان رسيده . خودشم جديدا"
داره مهندس ميشه ...
يه پرو�سور داريم .. همون پرو�سور مشهوره .. بالتازار رو ميگم .. بايد ببينيدش
تا باورتون بشه چي ميگم ...
علي بابا رو كه �كر كنم همه بشناسين .. داستانشم با چهل دزدا رو شنيدين ..
اونم اينجاس .. از هر چي مشكل ه �رار كرده و اومده توي شهر آروم آوا داره
زندگي ميكنه ...
يه زماني خاله يي داشتيم كه طبع شعرش بالا بود بهش پري ميگ�تيم و ملوديست خوبي
بود خيلي وقته خبري ازش نداريم Ø§ØØªÙ…الا" رÙ�ته يه شهر ديگه ..
اتÙ�اقا" عمه اي هم داشتيم .. عمه تاپ تاپ ... Ø³Ù„Ø§Ø Ø¨Ø±ØªØ±ÙŠ داشت كه همه رو با اون
رسوا ميكرد ... اونم ازدواج كرد و ر�ت يه شهري كه خيلي ازمون دوره ..
زيادي وقت تون رو نگيرم .. ما اينجا الماس داريم .. دختر كوچولويي به اسم
آناستازيا داريم ... سزار معرو� هم ساكن اينجاس ... بعضي وقتا خشي جونم
ميبينيم و ميريم به قديم قديم ها ....
اينا اكثر ا�راد شهر آوا بودن كه بهتون معر�ي كردم ...
اين شهر Ù…ØÙ„ هاي مختلÙ�ÙŠ هم داره ... اتاق كنÙ�رانس براي Ø¨ØØ« هاي سياسي داره ..
Ù…ØÙ„ÙŠ براي ØµØØ¨Øª هاي ورزشي داره .. خيابان هاي عمومي - ونوس - جوانان داره ..
Ù…ØÙ„ÙŠ براي اجتماع زنان داره .. شهر ما دانشگاه هم داره دانشگاه كامپيوتر Ùˆ
دانشگاه مهندسي ... مجتمع علمي و زبان خارجي هم داره ... براي سرگرمي ساكنان
شهر آوا سينما - Ù…ØÙ„ كنسرت موسيقي Ùˆ تالار خنده هم وجود داره ...
كتابخونه هم داريم ... براي خودن داستان و ديدن آلبوم هاي عكس و ... بچه ها
ميان به كتابخونه ...
وقتي دلمون براي هم تنگ بشه همايشي ميزاريم تا همديگرو ببينيم ...
همه ئ اÙ�راد اين شهر مثل يه خانواده هستن .. از Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙŠ Ù‡Ù… غصه ميخورن Ùˆ از
شادي هم خيلي Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ ميشن .. با هر گريه ØŒ گريه Ùˆ با هر خنده شون ميخندن ...
و در آخر ...
دو ن�ر رو يادم ر�ت بهتون معر�ي كنم ...
يكيش شهردار شهر آوا هستش ... كه همون ويروس خوبي يه كه اول داستان بهتون معر�ي
كردم .. اكثرا" دايي �ريد صداش ميكنن چون رابطه خيلي نزديكي با همه داره ..
و به غير از اينا يه شواليه پير و خسته هم هست كه زياد ادعا ميكنه ولي چيز
بخصوصي نسبت به بقيه نداره ...
گاهي اژدها ميشه و گاهي دلاور . بعضي وقتا عاشقي ميزنه به سرش و ميره اطرا� شهر
رو ميگرده ... ولي چيزي كه همه در مورد ايشون ميدونن اينه كه همه رو دوست داره ...
اينم داستان آوايي بود كه داريم توش به خوبي و خوشي زندگي ميكنيم ... مو�ق و كامياب باشين ... علي
RoYaL
